شير على خان لودى
124
تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )
افتاد و در آنجا سلطان عشق به وساطت هندو پسرى بر ملك دلش استيلا يافته ، متاع هوش و خرد را كه رأس المال خزانهء بشريّت است ، به تاراج برد و در آن جوش برونى و آويزش درونى هرچه داشت به يغماييان سپرد ، حتّى ستر عورت بر خود نگذاشت . از آن باز همواره برهنه زيستى و بول و غايط در نظر خلق كردى . چون خاطر سلطان داراشكوه به جانب مجانين ميل داشت ، صحبت با وى درگرفت و مدّتى با ترصيفات او سرخوش بود تا آنكه روزگار طرح ديگر انداخت و در سنهء هزار و شصت و نه اورنگ خلافت و جهاندارى به وجود فيضآمود ابو المظفّر محيى الدّين محمّد اورنگ زيب بهادر عالمگير پادشاه غازى - خلّد اللّه ملكه و سلطانه - مزيّن گرديد و آوازهء خداپرستى جهان را فروگرفت ، رسوم اكبرى و جهانگيرى برافتاد و بدعتهاى داراشكوه و مراد بخشى يكسو شد ، از هيبت درّهء عدل ، خال كافركيش خوبان در محراب ابرو مستعدّ نماز گرديد ، از نهيب محكمهء قضا غمزهء خونريز بتان در حجرهء چشم چلّهنشين گشت ، عريانان به لباس فاخر رسيدند و مردم لباسى از لباس هنر مستعار عريان گشتند . و للّه درّ من قال : در ثنايش ز ارجمنديها * كوتهى مىكند بلنديها نه همين شاهِ كشورش خوانند * در همه چيز سَروَرش دانند عقل را سيرگاه ديوانش * عدل را عيدگاه ايوانش روش عدل و طرز داد اين است * همه شاگرد و اوستاد اين است ظفر از تيغ اوست قصّهطراز * نيست بر دين زبان كفر دراز كرد از هم جدا حق و باطل * دوجهان مزرعند و او حاصل عُنف در رأفتش مدارايى * حلقه در گوش شرع دارايى چون نورزد غرور با اعدا * غرّه كردش شريعت غرّا در اين هنگام خجسته آغاز فرخنده انجام كه هر روز دين مبين را رونقى تازه و هر ساعت ملّت بيضا را جلاى بىاندازه است ، سرمد را تكليف لباس كردند و او از سودا مزاجى تن درنداده ، فى شهور سنة ألف و اثنين و سبعين [ 1072 ] به تيغ امر شريعت غرّا مقتول گرديد . و عمده در كشتن سرمد اين رباعى بود كه از آن شائبهء انكار معراج لازم مىآمد : آن كاو بصر حقيقتش ياور شد * خود پهنتر از سپهر پهناور شد ملّا گويد كه برشد احمد به فلك * سَرْمَد گويد سپهر در وى درشد و چون سرمد را به كشتنگاه بردند و جلّاد حاضر شد ، خواستند كه به موجب دستور ، چشمهايش را بندند ؛ سرمد از آن منع كرد و به جانب جلّاد نگاه كرده ، تبسّم نموده گفت : تو به هر صورتى مىآيى ، من تو را مىشناسم ، و در آن حال اين ابيات بخواند :